تبلیغات
می جنگیم تا خط امام بماند. - به جای یادداشت روزانه


می جنگیم تا خط امام بماند.

تا شرک و کفر هست، مبارزه هست، و تا مبارزه هست، ما هستیم. امام خمینی ( ره )

امید خادم زاده:

امروز برخلاف تمام روزها که گزارشی از اتفاقات روزمره ام می نوشتم، نمی خواهم گزارش کل روز را بدهم بلکه گزارش یک یا چند دقیقه را می دهم.

قطعا در گذر عمر حرفهای زیادی نهفته است. حرفهای بیش از یک صفحه یا دو صفحه وحتی بیشتر از یک کتاب هفتصد صفحه ای! که هرکسی براساس بهره ی عقلی که خود به دست آورده یا خداوند به او داده می تواند همین چند دقیقه را توصیف, تعریف, تفسیر و... کند.

خب بریم سر اصل مطلب!

از جام که بلند شدم حدود ساعت20/5 بود. اولین کاری که کردم با نورگوشی مسیر حرکتمو پیدا کردم که یه وقت نرم روی پای کسی!

ای وای!

نزدیک بود پامو بزارم رو کمر مامانم! اصن ندیدمش.

آروم زیپ کوله پشتی ام را باز کردم. صدایش مرا یاد سالهای دبستان می اندازد. وقتی معلّم می آمد و همهه ی بچه ها که کتابهایشان را میخواستن از کیف دربیاورند. همهمه ای از صدای زیپ ها ایجاد می شد!

باز هم قدم هایم را شمرده شمرده با هدایت نور برداشتم...

درِ هال رو که باز کردم، گویی در دنیای دیگری پا گذاشتم، دنیایی خارق العاده! آسمان وَهم انگیز بود. هوا گرگ و میش بود...

گویی در برزخ بودم! حد فاصل مرگ و زندگی, حد فاصل سیاهی و روشنی, حد فاصل شبی مخوف و روزی دلگشا...

قدم هایم را که بر می داشتم طعم دیگری داشت. شاید قدم هایی بسوی عبودیت و بندگی!

بیخیال بابا خندم گرفت. خخخخخخخ!!!!!!!!! منو این حرفا؟

شیر آب را باز کردم شروع کردم به وضو گرفتن خم شدم به مسح پا رسیدم............ مورچه ای دیدم گویی او هم از خواب ناز بلند شده! شاخک هایش را به جهت متفاوت تکان میداد. شایدم او میخواهد خودش را برای عبادت آماده کند. او هم میخواهد برود به سوی خدا...

آری وقتی به این میرسم میبینم, که خدایا چقدر از تو دورم...

تمام عالم در ثنای تو هستند. ولی من شاید برای دقایقی کوتاه حرکات روزانه ام را تکرار می کنم. نمی دانم به حال خودم بخندم یا گریه کنم؟؟؟؟؟؟..................................................

http://miad-gah.mihanblog.com/


نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 12:00 ق.ظ توسط سعید قریشوندی (سین قاف) نظرات | |


قالبساز  :::مهرنگار بمدد بهاربیست:::